کانون فرهنگیان اصفهان - isfkafa.ir
2:32 صبح جمعه، 16 مرداد 1394

مـثـنـوی زبـان مـعـرفـت


بسیاری از مردم وقت خود را بر سر متن های مبهم و بی مصرف و فرقه گرایی های مختلف تلف می کنند  بیشتر از آنکه بخواهند آگاه شوند به دنبال مخدری می گردند که آنان را از این عالم دور کند.

جهان بینی رایج در میان مردم این بود که هر چه می خواهید از خدا طلب کنید. در نتیجه چشمان همه به آسمان دوخته می شد و قدرت های زمینی که همه چیز را در انحصار خود داشتند به فراموش سپرده می شدند .

جنبش سکولار در مخالفت با دین به وجود نیامد در واکنش به سخت گیری ها و خرافه پروری های کلیسا به وجود آمد. ویژگی جنبش سکولار آزادی بخشی بود نه مخالفت با دین.

تکلیف باید با ضرورت همراه باشد نه با اجبار. به هر تکلیفی در هر شرایطی نمی توان عمل کرد. شرایط باید تکلیف را اقتضا کند. در فصل گرما مجبور کردن مردم به پوشیدن لباس زمستانی از عقل و منطق طبیعی به دور است.  تکالیفی دوام یافتنی است که با ضرورت و عقلانیت و حقوق بشر بخوانند در غیر اینصورت کنار گذاشته می شوند. در نتیجه قوانینی که برای حفظ و حراست از تکالیف غیر ضروری و غیر لازم اجرا نشدنی وضع می شود تنها اتلاف انرژی است و استفاده از زور نیز ضمانتی برای اجرای آن نیست.

تصور نمی شود که خداوند طالب بردگی و بندگی ما باشد خداوند. انسان مستقل و مختار می خواهد نه بنده  وبرده.  بنده و برده که نمی تواند پاسخگو باشد. لازمه پاسخگویی استقلال فردی است.

زندگی انسان را می توان به سه دوره تقسیم کرد:

 1 – مرحله پیش آگاهی :

مذهب  بعضی افراد، برخی مفاهیم و مسلکها برای ما جنبه تقدس دارند. خود باخته ایم از خود واقعی بیگانه ایم. اندیشه های ساخته انسان ما را به جنگ با دیگران فرا می خوانند.   تعصب و سختگیری یکی از ویژگی های مرحله پیش آگاهی است. دورانی که "یقین" بر ما حکومت می کند. اگر مذهبی هستیم از موضع یقین حرف می زنیم. دین خود را تنها دین برحق می دانیم. جز آنچه را مقدس می شماریم نمی شناسیم.  اشخاصی که در مرحله پیش آگاهی هستند کم و بیش خطرناکند. ما دراین  مرحله اول خواب هستیم. زندانی بی اختیار باورها،ارزشها و اعتقادات خود هستیم.  یکی از خصوصیات افرادی که بیدار نشده اند انگ زدن به دیگران و متهم کردن آنان است. خود را شاخص و معیار حقیقت دیدن است. خود محوری است.

 در مرحله پیش آگاهی بشر فقط تکلیف دارد، با حقوق آشنا نیست! در دایره ای بسته از تکالیف زندگی می کند بطوریکه  نوعی زندگی طبقاتی دارد. طبقاتی که مکلف و طبقاتی که محق و مختارند. در این مرحله ذهن دنباله رو است و از خود اختیاری ندارد.  تکالیف انسان ناشی از خرافه ی اسطوره مذاهب است و شخص در حقانیت تکالیف چون وچرا نمی کند. با ترس و عقاب آسمانی پای تردید و تشکیک او را بسته اند. مطیع و منقاد است. نقاد نیست و از این رو زندگی ساده ای دارد.                                                                                         

   2 – مرحله آگاهی :

اگر بفهمیم که اندیشه های مختلف حافظه ما را پر کرده اند به مرحله آگاهی رسیده ایم و در این مرحله می فهمیم که نمی توانیم خود را از نیروی شرطی رها سازیم. در این مرحله ما گیج هستیم و میان خواب و بیداری قرار گرفته ایم که باید راه خود را انتخاب کنیم.« ترک گذشته ناممکن»  ، « حال آشفته» ،  «آینده نامعلوم »،  ترک شناخته ها و رفتن به سوی ناشناخته ها همیشه دشوار و سخت است. وقتی بیدار می شویم دیگر بازگشت به گذشته ممکن نیست.   مرحله آگاهی مهمترین مرحله در زندگی ماست. آغاز انقلاب درونی است. اگر بدانیم همه باورها و اعتقادات ما موروثی است مسلمانیم چون اجداد ما مسلمان بودند؛ یهودی هستیم چون اجداد ما یهودی بودند؛ مسیحی هستیم چون اجداد ما مسیحی بودند و ....  آیا موروثی بودن باورها، دلیل صحت آنهاست ؟ چسبیدن ما به اعتقاداتمان چه دلیلی دارد؟ چرا باید به ارزشهای گذشته پایبند باشیم؟   در این مرحله در خواب و بیداری دست و پا می زنیم. از خواب بیدار شده و متوجه نسبی بودن و اعتباری بودن باورهای خود می شویم.  در این مرحله ما می خواهیم از زندان به بیرون قدم بگذاریم.                                                                       

  3 – مرحله پس آگاهی :

 وقتی از شر اتوریته ها رها شدیم و به مرحله آگاهی رسیدیم اکنون به معیار شناخت و آگاهی نیاز داریم. معیار و میزان تشخیص درستی از نادرستی چیست؟ چه ابزاری برای شناخت داریم ؟حس ، عقل، اجماع.  شعار اساسی فرد در این مرحله این است که جرأت دانستن داشته باش. جرأت شکافتن مقدسات را داشته باش. در این مرحله است که ما آزادی و رهایی را درک می کنیم و می توانیم موانع آن را کشف و از بین ببریم.

که در این مرحله بیدار می شویم. اگر مذهبی هستیم به شدت دست به خرافه زدایی می زنیم. اگر غیر مذهبی هستیم در حقانیت خود چون وچرا می کنیم. در حقیقت آزاد می شویم. این مرحله، مرحله خطرناکی است زیرا با همه متفاوت می شویم و همه متوجه می شوند و به انتقاد از ما برمی خیزند چون از زندگی هنجاری فاصله گرفته ایم ، از عرف و سنت جدا شده ایم و می خواهیم مستقل عمل کنیم. در این استقلال دیگران ما را منحرف  بدعت گذار  هنجار شکن ضد مذهب و ... می نامند.

اما شخصی که بیدار می شود اول از همه خود محوری را کنار می زند. خود را در هیچ زمینه ای محور قلمداد نمی کند و این را می داند که بشر بنا به سابقه ذهنی یا خطا کار است یا جایز الخطا. هیچ کس در هیچ شرایطی مصون از خطا نیست.  البته افرادی هستند که با وجود بیدار شدن همرنگ جماعت شده و نان به نرخ روز می خورند و از بیداری سوء استفاده می کنند.

مرحله پس آگاهی مرحله بلوغ است که فرد بطور مستقل عمل می کند. عمل او درست یا نادرست است. برایش مهم نیست؛ مهم این است که بطور شخصی و مستقل تصمیم می گیرد و برای تصمیماتش استدلال منطقی و عقلانی دارد. زیر نفوذ دیگران نیست.  بلوغ یعنی رسیدن به این درک که برای خودت تصمیم بگیری؛ تصمیم گیرنده خودت باشی؛ بر روی پاهای خودت بایستی؛ و این به ندرت اتفاق می افتد.

رابطه جامعه با آدمهای بالغ زیاد خوب نیست زیرا افراد بالغ آدم های خارق العاده و خطرناکی هستند. چون فرد بالغ مستقل عمل می کند؛ کار خودش را انجام می دهد و کاری ندارد که مردم درباره اش چه خواهند گفت. او در آرزوی حسن شهرت و احترام نیست. اصلاً در بند آبرو و نیک نامی نیست. او هرگز حاضر نیست آزادیش را قربانی کند. جامعه از این افراد وحشت دارد. جامعه می خواهد همه کودک صفت باقی بمانند.

آغاز شناخت برخورد انسان با محیط است که یا تدریجی یا ناگهانی است. شناخت ممکن است عاطفی یا ادراکی باشد. ملاک شناخت واقعیت است. برای اینکه به شناخت درست برسیم باید از روش نقادی استفاده کنیم. نقد اندیشه راه به واقعیت ها می برد. همه آمادگی ندارند که اندیشه ها و عقیده هاشان زیر سؤال برود.

نخستین گامی که می توانیم برای ارزیابی شناخت خود برداریم این است که متوجه ذهن برنامه ریزی شده خود باشیم. محتوای ذهن ما بدون اراده ما شکل گرفته است. اکنون اگر خواهان حقیقت و واقعیت هستیم باید این دریافت ها را باز سنجی کنیم که لازمه آن این است که دست از یقین اندیشی جزمی و بی چون چرا برداریم. از قالبها و چارچوب های ذهنی و فکری خود خارج بشویم و شیوه شک آوری را آغاز کنیم.

مولوی هوای نفس را عامل فریب عقل می داند. طمع را مخالف عقل می شمارد و شهوت را ضایع کننده عقل می شناسد.

عقل تو مغلوب دستور هواست                در وجودت رهزن راه خداست

 عقل ضد شهوتست ای پهلوان            آن که شهوت می تند عقلش مخوان

 

آفات شناخت :

 تا خود را نشناسیم نمی توانیم آفات شناخت را بفهمیم.                                                                                        

   1 – آفت حجابهای ذهن : که با گذشته تفکر بشری ارتباط پیدا می کند. معرفت های غیر علمی و اسطوره ای که حافظه ی ما را پر کرده اند و مانع شناخت واقعی ما می شوند و جاهلانه به آنها وابسته ایم!

2 – آفت وضع روانی ما : ما در گذشته ضبط صوت بی اختیاری بوده ایم. اسیر تقلید بوده ایم. ذهنی که مقلد است از خود اختیاری ندارد. تقلید از آفت های مهلک شناخت و آگاهی بشر است. مقلد هیچ سهمی در معرفت و دانش بشری ندارد.

  بی زتقلیدی نظر را پیشه کن                هم به رأی و عقل خود اندیشه کن

وقتی به ذهن خود رجوع می کنیم متوجه می شویم که ذهن خود را با هزاران فکر و اندیشه وپندار خطا پوشانده ایم.

 باید ذهن را از پوشش های مجازی آزاد کنیم.  

                                                                                                     

 خانه را من روفتم از نیک وبد               خانه ام پر گشت از نور احد

 

هر باور و اعتقاد و ارزشی که با دانش و علم و تجربه نخواند و هر تفکر اسطوره ای، خرافی، غیر علمی، غیرتجربی و معرفتی که بر پایه واقعیت ها استوار نباشد  بر اساس توهم ها و خیال بافی ها ساخته و پرداخته خواهد شد. در عمل جواب نمی دهد و دست و پا گیر است.

وقتی می گوییم از محدودیت های ذهنی باید خلاص شویم بدون شک مانع بزرگی برسر راه ما قرار دارد و آن تقدس دادن به ارزشهایی است که از گذشته برای ما باقی مانده اند. آیا می توانیم از باورهای خود تقدس زدایی کنیم ؟

3 – می ترسیم با نقد اندیشه ها و باورهای گذشته زیر پایمان خالی شود،تنها و بی پناه شویم. یعنی از باورهای گذشته برای خود تکیه گاه و پناهگاه درست کرده ایم در این صورت نمی توانیم در راه شناخت و آگاهی خود گامی جدی برداریم.

 4 – یکی از موانع عمده شناخت و آگاهی وجود اتوریته هاست. شخصیت هایی که برذهن ما سنگینی می کنند. دانسته هایی که اثبات نشده اند ولی به صورت اختیار دار برذهن ما سلطه و فرمانروایی دارند.

5 – هم هویت شدن با اعتقاد عقیده باور و مسلک های مختلف است.  یکی شدن با هر اندیشه ای باعث می شود که ما نتوانیم آن را نقد کنیم.  با تقدس دادن به هر فرد راه دیدن و مشاهده کردن واقعی و نقادانه او آن طور که هست بسته می شود. بنابراین باید راه تقدس زدایی از اندیشه و فرد را پیدا کنیم. در این صورت می توانیم قوه تمیز و سنجش خود را به کار اندازیم.

 6 – احساس مهتری و کهتری هر دو مانع شناخت است.

7 – آزمندی و حرص

موانع و آفت های شناخت همیشه در ذهن ما حاضر خواهند بود.  وقتی نسبت به کارکرد ذهن بیدار و هشیار باشیم صرف نظر از نقد و سنجش و معرفت متوجه موانع و آفت های شناخت ذهنی خود می شویم.

بسیاری از اکتشافات ذهنی و تجربی مولوی ناشی از خلوت گزینی های او و مشغول بودن به احوال درون است.

مسئولیت عقب ماندگی های ذهنی خود را کمتر به ساختار قدرت و حکومت نسبت دهیم.  قدرت وحکومت مبعوث ساختار ذهن خرافه زده و استبداد زده خود ماست.  

ما در سایه حکومت سلطه،فرهنگ موروثی را به عنوان وحی منزل در ذهن داشته ایم.

خود شناسی در سایه شناخت ذهن می تواند ذهن را از گذشته شرطی خود پاک کند و ما را به تأمل وا می دارد که در زندگی فردی و اجتماعی خود چه کاستی هایی داریم و چگونه باید برای آنها راه حل پیدا کنیم.

خود شناسی باید ما را  به حقوق مدنی راهنمایی کند. گروهی صاحب حقند و ماتنها تحت قدرت استبدادی، صاحب تکلیف هستیم. حقوق ما حواله به جهان دیگر می شود. تکالیف ما نوعی بردگی فکری و عملی است. نقد را رها کرده، دل به نسیه سپرده ایم.

در برخورد با هر مدعایی 4 موضع گیری متفاوت را تشخیص می دهیم :                                                          

1- چه علتی باعث قبول هر عقیده ای شده است؟ 

2 – انگیزه ما برای مطرح کردن عقیده مان مشخص میشود.

3 – آیا عقیده ما مطابق با امر واقع است یا خیر؟ صادق است یا کاذب؟ حق است یا باطل؟ 

 4 – در پی آثار روانی داشتن عقیده و نظر هستیم.

آن که خود را نمی شناسد دانسته های خود را که متکی به دلیل و استدلال نیست وحی منزل تلقی می کند و در این تلقی مبتلا به خشونت می شود چرا که به هیچ قیمتی حاضر نیست دست از دانسته های جزمی و موروثی  بردارد.

جایی که احساسات و عواطف حاکم شود عقل به سرعت می گریزد.

عقیده داشتن به آیین خاص و یا باور خاص و یا مرام و مسلک خاص خود باختگی نیست.  خود باختگی زمانی آغاز می شود که تعصب و تحجر به همراه داشته باشد.

بسیاری را می بینیم که عقل و احساس خود را به عقیده خاص یا شخص خاصی باخته و خود را در راه آن عقیده و یا شخص به کشتن داده و یا دیگران را می کشند. 

خود باختگی نوعی پرستش است پرستشی که مبتنی بر عقلانیت نیست.

آدمیان اگر نخواهند عقیده خود را به دیگران تحمیل کنند نا گزیرند که با اندیشه های متفاوت در کنار هم به زندگی ادامه دهند.    تجربه تاریخی نشان داده که وحدت عقیده نه لازم است و نه امکان دارد زیرا تجربه بشر متفاوت است، فرهنگها متفاوت است و همه از حق حیات برخوردارند.

بشر نباید امکان زیستن در صلح و آرامش را به دستاویز تفاوت عقیده و باور از خود و دیگران بگیرد دست از فرهنگ و باور موروثی بسیار دشوار است ترس و اضطراب ایجاد می کند قطع وابستگی شهامت شجاعت و بینایی فوق العاده ای نیاز دارد

 گوش داری تو به گوش خود شنو               گوش غولان را چرا باشی گرو

چشم داری تو به چشم خود نگر        منگر از چشم حسود بی هنر                                                                                                                                                                  

جزم اندیشان وقشری ها  راه را بر اندیشه مولوی بسته و مردم را از خواندن مثنوی ودرک مثنوی برحذر می دارند.

نظام اقتدارزدگی  ومحدود بودن خواندن و نوشتن به جمعی کوچک از اشاعه و گسترش بینش و دیدگاه مولوی جلوگیری کرده است.

نخستین خصوصیت استبداد این است که رژیم سیاسی فاقد ساختار است، ساخت سیاسی-قضایی دارد و نه ساخت اجتماعی. بنا براین کارگزاران سیاسی و قضایی حفظ قدرت برپایه تحمیق زور و تزویر استوار است. قدرت از نهادهای آزادمنش بیم دارد ،از نقد و انتقاد هراس دارد.

منشأ قدرت در فرهنگ ما هنوز سنتی و مبتنی برعقاید گذشتگان است.

جامعه ای که زن و مرد نتوانند در جوامع عمومی ظاهرشوند نا گزیر در خفا با هم ارتباط برقرار می کنند و این ارتباط که به صورت طبیعی اتفاق نمی افتد مفاسد خود را به جا می گذارد. میان مردم نوعی زبان ممنوع حاکم می شود.

متفکران غربی از واقعیت ها نگریخته اند ولی متفکران ما در گذشته در مقام فرار از واقعیتها بوده اند.

حاکم عادل در مسند قدرت، خواهی نخواهی ظالم و ستمگر می شده این طبع حکومت و قدرت است. هر چه قدرت بیشتر فساد بیشتر !

حاکم عادل کسی است که حقوق مردم را نهادینه کند و برای آنان حق انتخاب قائل باشد. حاضر باشد با همه پرسی مردم قدرت را به رقیب حریف و آن که منتخب مردم است واگذارد. عدالت با شیوه و نحوه حکومت شناخته می شود نه شخص.

متفکری که از موضع یقین بنویسد و در ذهن و روان خواننده تصرف کند و دید انتقادی را به خود سد کند خطرناک می شود.

متفکر واقعی این است که مرید پروری نکند و زمینه را برای انتقاد بی رحمانه از عقاید خود فراهم سازد نه اینکه با احساسات خوانندگان خود آگاه یا ناخود آگاه خواسته یا ناخواسته بازی کند.

مشکل اساسی روشنفکران دینی یا غیر دینی این است که جرأت اصلاح و یا تغییر و یا بازگشت از عقاید و اندیشه ها و نظریه های خود را ندارند. صغری و کبری می چیند که افکارشان را اثبات کنند. به حقانیت و عقلانیت اندیشه های خود شک روا نمی دارند.

ویژگی روشنفکری داشتن توانایی آزادی و آزادگی و رهایی از هر قید و بند فکری و چارچوب های عقیدتی است و او تنها به حقیقت متعهد است نه به هویت.

ما باید اندیشه را نقد کنیم نه صاحب  اندیشه را ! متأسفانه ما وقتی اندیشه ای را نقد می کنیم در مقام کوبیدن و پنبه زنی صاحب  اندیشه هم هستیم. نفوذ صاحب اندیشه حسادت ما را بر می انگیزد. در نتیجه می خواهیم اول او را از اعتبار بیندازیم که این دیدگاه باید به طور کلی دگرگون شود.

ویژگی های مرید :

 احساس حقارت و مهر طلبی دارد در نتیجه زیر چتر دیگران می رود و متعصب می شود. هرچه مراد گوید آنرا وحی منزل می داند. تصور اینکه ممکن است مراد اشتباه کند اصلاً به ذهنش خطور نمی کند.  حوصله مطالعه و تحقیق ندارد.  دنبال کپسول دانایی و بینش است   و همین وابستگی روانی و تعصب باعث می شود که مرید به جای شناخت و آگاهی در مقام جمع کردن مدرک برای اثبات حقانیت مراد خود باشد. مرید هویت مستقل ندارد و خود را وسیله ای می  بیند برای دفاع از مراد.

در فرهنگ ما نیز عادت به مرید و مرادی، پدر سالاری ، استاد سالاری،   مرد سالاری و  کشیش سالاری وجود دارد.

ترس و اضطراب و ناشی از روابط غیر عقلانی قدرت و مردم در طول تاریخ بوده است .

هدف از خلقت بردگی نبوده بشر برروی زمین جانشین خداست.  هنگامی که فرد خود را بنده و برده خدا تلقی کند تسلیم محض است. تا اینجا مشکلی نیست.  مشکل از آنجا ناشی می شود که پیر، مراد، مقتدا، شیخ، شاه، سلطان، به صورت فرستاده خالق مطلق در می آیند و همان بندگی و عبودیت را از پیروان خود توقع و طلب می کنند.  

فردی که با حقوق خود آشنا شده است دیگر نمی توانیم از او  به عنوان برده فکری استفاده کنیم .

جامعه ممنوع جامعه حریص است. به ویژه در مورد آنچه منع می شود. فرد در برابر ستمی که بر او می رود راه های مقاومت و پرهیز و گریز را انتخاب می کند.

وقتی سوار خودرو های کرایه شخصی می شویم از همان ابتدا صدای موسیقی خوانندگان ممنوع را می شنویم. به خانه دوستان که می رویم شاهد کانال های ماهواره ای ممنوع هستیم.

جامعه ای که براساس زور آزمایی و نه بر پایه حقوق شهروند اداره شود نتیجه اش ترس و اضطراب دائم است و هیچکس حتی حاکمان آن جامعه خواب خوش نخواهند دید هر چند بتوانند از موضع قدرت جامعه را ساکت و آرام نگاه دارند.

جامعه باید به این نتیجه برسد که همه چه مخالف با حکومت و چه موافق حق حیات دارند.

اینکه غربی ها کثرت گرایی را پذیرفته اند از این جهت است که برای همه حق حیات قائلند. در این جهان هر نوع توجیهی برای نگه داشتن قدرت برخلاف میل و اراده مردم مردود است.

در جامعه ای که بی نظمی و هرج ومرج همه گیر است گذشت ضامن سلامت است.  گذشت جلو نابسامانی های روانی وجسمی شما را می گیرد که در نتیجه به عرفان روی می آورید که ضرورت آشنایی با حقوق به مراتب مهمتر و کار ساز تر از آشنایی با عرفان و تصوف است.

در جوامعی که استبداد حاکم است افراد مستقل نمی توانند کار کنند و تابع هستند.  نیروی عظیمی صرف تبلیغ و توجیه حکومت کنندگان می شود. دستگاه پلیسی گسترش پیدا می کند. ترس و اضطراب همه گیر می شود. خلاقیت جای خود را به پیروی و تبعیت می دهد و اصولاً افراد ضعیف و سوء استفاده چی به منابع قدرت نزدیک می شوند.  در نظام اداری خبرچینی باب می شود. کسانی که یارای کار و توانایی و تخصص ندارند  خود را به مراکز حراستی و اطلاعاتی نزدیک می کنند و متظاهرانه لباس دیانت و تقوی می پوشند. خود سانسوری برهمه مغزها حکومت می کند.  صاحبان قدرت از بالا با مردم صحبت می کنند وخود را هم شأن و هم رتبه مردم نمی دانند. انسان درجه 1 – 2 – 3  وجود دارد.

حکومت سلطه، جلوی آشنایی مردم را با حقوق شهروندی و مدنی و بشری خود می گیرد.

انسان متحول انسانی است که هرلحظه خود را یعنی فکر خود را  و اندیشه خود را در معرض نقد و بررسی قرار می دهد.

ما باید هنر شنیدن و هنر دیدن را بیاموزیم. در این صورت تغییر و تحول ما تسریع خواهد شد و توجه داشته باشید که فریب حالات روحی خود را نخورید. بیداری باید همراه با عقلانیت باشد.  ذهن خود را از قضاوت ها و داوری های دیگران که ناشی از نادانی و زندگی تقلیدی و خواب رفتگی است پاک کنیم. مطابق ذوق و استعداد و امکانات خود برای زندگی برنامه ریزی کنیم.

اکثر کسانی که به پیر می گروند بی سواد و عامی هستند. آدم چیز خوانده بعید است که مقهور پیر شوند. اگر انسان مشکل دارد باید دنبال حل مشکل برود نه این که به رمال و دعا نویس متوسل شود.

آگاهی و پیشرفت زمانی حاصل می شود که آدمی بتواند عزیزترین و مقدس ترین دارایی های مادی و معنوی خود را مورد انتقاد و نقد قرار دهد. در واقع بازار عرفان موقتاً تعطیل و بازار حقوق و آشنایی با آن رواج پیدا کند.

مأمون اعتقاد داشت که غلبه بر خصم باید به حجت باشد نه به قدرت زیرا غلبه ای که به قدرت حاصل شود با زوال قدرت هم از میان می رود اما غلبه ای که به حجت حاصل  شود هیچ چیز نمی تواند آن را از میان ببرد.   

 پیمان آزاد  

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذراید
 

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه