کانون فرهنگیان اصفهان - isfkafa.ir
4:06 عصر شنبه، 11 مهر 1394

مـا هـمـه بـرادریـم


خلاصه کتاب « مـا  هـمـه  بـرادریـم» نویسنده : محمد اسفندیاری

 

آنچه امام علی را کشت  تعصب  بود و آنچه امام حسین را کشت  خشونت.

علة العلل نابسامانی های مسلمانان نه دشمن خارجی که آفت داخلی است واز میان آفت های داخلی آفت نابرادری را باید بسیار جدی گرفت.

مهمترین مصداقهای نابرادری

1 –خود و همفکرانمان را میزان حق و باطل می دانیم و ماورای فکر خود را ماورای حقیقت می شماریم و به آن وقعی نمی نهیم.

2– هرکه را باما نیست علیه خود می شماریم و هرکه را علیه خود می شماریم دشمن می پنداریم.

3– اختلاف افکار را به رسمیت نمی شناسیم و برداشت خود را از اسلام  عین اسلام می دانیم و انتظار داریم دیگران همین گونه بیندیشند.

4– همه چیز و همه کس را سیاه یا سفید می شماریم و حد وسط و خاکستری نمی بینیم.

5– حزبی و جناحی با هم برخورد می کنیم درست را از جناح مقابل خود نمی پذیریم و نادرست را از جناح خود توجیه می کنیم.

چرا ما با یکدیگر برادر نیستیم

علل نا برادری؟ :

1– ما مسلمانان قرنها تحت سیطره خلفای جائر و پادشاهان خودکامه  بوده ایم در نتیجه اخلاق حکمرانی آنان به ما سرایت کرده است از هنگامی که چشم گشودیم مشتی قلدر و دیکتاتور و خشن در بالای سرخود دیده ایم و پنداشته ایم که اخلاق و چگونگی برخورد با دیگرانهمین گونه است.

2– چون خود را دیندار راستین می دانیم می پنداریم هر که با ما اختلاف داشته باشد لزوماً  در دینش نقصی وجود دارد.

3– به اشتباه می پنداریم که : هر که بر حق است حق دارد درشتی کند و با شدّت رفتار کند فقط باطل مجاز نیست بدین روشها دست یازد و باید کوتاه بیاید.

4– به تناسب وسیله و هدف اعتقاد نداریم ( هدف وسیله را توجیه می کند ) .

5– انسان شناسی ما ضعیف است و آن را درست نمی شناسیم می پنداریم همه انسانها باید یک گونه بیندیشند و مانند هم باشند   اختلاف افکار و رفتار را قانون خداوند و ناموس طبیعت نمی دانیم و همگان را قالبی و همفکرمی خواهیم.

6– آنکه جاهل است به ویژه جاهل به اختلاف افکار  می پندارد همه باید مانند او فکر کنند و اساساً افکار دیگر قابل اعتنا نیست در نتیجه بر نا همفکران خود سخت می گیرد و با آنان درشتی می کند اما کسی که با افکار گوناگون آشناست و اختلاف افکار را می شناسد و می داند که چه عقاید متفاوتی در زیر آسمان جهان است بلند نظر و اهل مدارا است و انتظار ندارد همه مانند او فکر کنند.

7– برداشت غلط از انقلاب و مبارزه و انقلابی بودن از دیگر علل شدت عمل و درشتخویی است   خامفکران فکر می کنند که اسلام یکسره دین قهر است و باید همواره رفتار قهر آمیز داشت انقلابی بودن به معنای هر رفتار تند و قهر آمیز است و هر که چنین نیست غیر انقلابی و سازشکار است حتی فکر می کنند که انقلاب و مبارزه وجهاد و عقل سرخ و قهر انقلابی ارزش است.

آنـچـه بـایـد بـدانـیـم

1 – نـرمـی در بـرابـر تـنـدی:

از خشونت خشونت می زاید و از محبت محبت   ریشه بسیاری از نزاعها این است که یکی خشونت می ورزد و دیگری کف نفس از کف می دهد و باتندی مقابله می کند و نزاع در می گیرد اما اگر دومی بامدارا و رفق برخورد کند طرف مقابلش را از موضع خشونت به ملایمت و مدارا می کشاند .

( رجوع کنید به قرآن سوره فصلت آیه 34 – رعد آیه 22- مؤمنون آیه 96 – قصص آیه 54 )

پس بهترین روش برخورد با بدکاران نه مقابله با آنها که نیکی به آنهاست.

با احسان می توان دشمن را به مخالف و مخالف را به متوقف و متوقف رابه موافق تبدیل کرد.

یکی از ویژگیهای ما این است که ناسزا را با ناسزا و تندی را با تندی پاسخ می دهیم نام این عمل را مقابله می گذاریم و آن را نه تنها حق خود که بتوان از آن گذشت بلکه وظیفه و تکلیف می دانیم که نمی توان از آن گذشت غافل از اینکه چنین شیوه ای ضد دین است.

ما باید بکوشیم به جای اینکه دشمن را براندازیم دشمنی را براندازیم با برانداختن دشمن , دشمنی بر نمی افتد اما با برانداختن دشمنیدشمن و دشمنی برمی افتد.

ما نباید در مقابل کسی که بد رفتاری می کند بد رفتاری کنیم بلکه باید چنان رفتار کنیم که دوست داریم او با ما رفتار کند   کسی که با سفیه سفیهانه برخورد می کند به قاعده اخلاقی او تن داده و چون او شده است.

2 – جـمـع حـق گـویـی و نـرمـگـویـی:

هنگامیکه حرف حق تلخ است که معمولاً تلخ است باید آن را شیرین گفت نه اینکه آنچه را که خود تلخ است تلختر کرد. تلخی و تندی حجاب حقیقت می گردد و بهانه ای می شود برای نپذیرفتنش.  

مقصود از سخن تـفـهـیم است و مقصود از گفتن حق تـأثـیـر پس باید به گونه ای حق را گفت که مخاطب بفهمد و در او تأثیر کند و بپذیرد.

ما همواره بدین می اندیشیم که چه بگوییم اما نمی اندیشیم که چگونه بگوییم. "سخن خوب گفتن کافی نیست خوب سخن گفتن نیز لازم است."

( رجوع کنید به قرآن سوره طه آیه 43 و 44 – احزاب آیه 70 –اسراء آیه 28 )

3 – تـحـمـل خـطـای انـسانـی:

اعتقاد به جایز الخطا بودن انسان یعنی پذیرفتن اینکه خطا جرم نیست و خطا کار مجرم نیست و باید با مدارا و ملایمت و حلم با دیگران رفتار کرد.

امام علی (ع ) :مسلمان آیینه برادرش است پس هرگاه از برادرتان لغزشی دیدید همگی چون دشمن برسرش نریزید بلکه ارشادش سازید و برایش خیرخواهی کنید و با او نرمی کنید و مبادا اختلاف کنید که سبب خروج از دین است.

اغلب انسانها فطرتاً حق گرا هستند و عده ای که به سوی باطل می روند از آن روست که در تشخیص حق و باطل اشتباه می کنند.

جهل منشأ و مولد بسیاری از گناهان و انحرافات است. همیشه تعداد جاهلان بیشتر از گناهکاران است. شمار گناهانی که از سر جهل است بیش از گناهان از روی عمد است.

پیامبر(ص ) در فتح مکه فرمود : خدایا قوم مرا هدایت کن آنها نمی دانند.

نادانی معدن شر و ریشه هر شر و موجب فساد در همه امور و بزرگترین مصیبت است.

انسانها برای بهتر شدن سخت نیاز مندند که بدانند هر چه انسان بیشتر بداند بهتر می تواند رفتار کند برای اینکه درستکار هم باشد فقط باید بخواهد ولی آنکه نمی داند اگر هم بخواهد درستکار باشد نمی تواند.

اخلاقی زیستن و رفتار درست نخست در گرو « دانستن » است.

و اگر ما بدانیم منشأ کژفکری و کژرفتاری بعضی نه غرض و سوء نیت بلکه نادانی است در برخورد با آنها از خشونت می پرهیزیم و بنا را بر آگاه کردن می گذاریم. بدترین افراد از نظر خداوند کسانی هستند که چون ناشنوایان گنگ و تعقل نمی کنند منشأ بسیاری از گناهان « ندانستن » است.

4– شـرح صـدر در بـرابـر خـطـای فـکـری :

برای رسیدن به حقیقت دو شرط لازم است صداقت و جدّیت.

عالمان واقعی  برآنند که اگر فقیهی برای یافتن حکم خدا بکوشد وآن را به دست آورد دو پاداش دارد؛ یکی برای به دست آوردن حکم خدا و دیگری کوشش.

 ولی اگر کوشش کند و حکم خدا را به دست نیاورد به خاطر تلاشش یک پاداش دارد. همین باعث می شود که فقیهان بلند نظر و سعه صدر دارند و آنان را به تحمل نظر دیگر فقیهان وا می دارد. به همین دلیل عالمان واقعی  یکدیگر را تخطئه و طرد نمی کنند و نظر مخالفشان را به استهزاء نمی گیرند.

5– اصـلاح شـخـصـیت اجـتـماعـی :

کسی که عقیده اش درست است اما برخوردش با عقاید دیگر نادرست، عقیده اش نا درست معرفی می شود. همچنین کسی که عقیده اش نادرست است اما برخوردش با عقاید دیگر درست عقیده اش  درست معرفی می شود.

مردم در میان صاحبان عقاید پیش از آنکه گوش به حرفهای آنها بسپارند چشم به برخورد ایشان می دوزند  هنگامی که بنگرند صاحب عقیده ای در برخورد با عقاید دیگر به خشونت می گراید از آن عقیده می گریزند اگر چه آن عقیده فی نفسه درست باشد.

روش برخورد باکسی اهمیت فوق العاده دارد زیرا گاهی توجه یا عدم توجه  مردم به کسی  به سبب حق و باطل بودن او نیست بلکه به سبب روش برخورد با دیگران است. عالمی که قدرت تحمل نداشته باشد نه در می یابد که دیگران چه می گویند و نه میداند که به آنها چه بگوید.

 عده ای به جای اینکه به علم خود بیفزایند باید به قدرت تحمل خود بیفزایند.

بهترین قاعده برای چگونگی رفتار با دیگران:

« با دیگران چنان رفتارکن که دوست داری با تو رفتار کنند» ( نهج البلاغه)

انصاف اقتضاء می کند که ما برای همنوع خویش همان را بخواهیم که برای خود می خواهیم.

حاکمان باید با مردم چنان رفتار کنند که دوست دارند اگر به جای مردم بودند با آنها رفتار می شد  اکثریت باید با اقلیت چنان رفتار کنند که دوست دارند اگردر اقلیت بودند با آنها رفتارمی شد و همچنین با دگر اندیشان.

نامه 31 نهج البلاغه : لاتظلم کما لا تحب ان تظلم .....

6 – عـدالـت در عـداوت :

انسان در سه موقع شخصیتش شناخته می شود:

1 –هـنـگـام قـدرت : در این هنگام است که معلوم می شود چه کسی دیکتاتور است و چه کسی نه.

2 –هـنـگـام عُـسرت : هنگامی که انسان در ضعف و شدت به سر می برد و پشت و پناهی ندارد بعضی در این هنگام به پستی و تملق تن می دهند و بعضی نه.

 3 –هـنـگـام عـداوت : در رویارویی با دشمن حقوق طرف مقابل را نادیده می گیرند و از مرزهای انسانی تجاوز می کنند و در دشمنی مقابله می نمایند  در هنگام عداوت و مخالفت روشن می شود که چه کسی عادل و چه کسی نه.

خلاصه در هنگام « قدرت سختی دشمنی» کیستی و چیستی انسان آشکار می گردد.

در وضعیت عادی پوشش  شخصیت انسان با صدفی است که گوهر انسان در آن مخفی است مادام که آن حجاب دریده و این صدف شکسته نشود معلوم نمی گردد که درون آن چیست.

 معمولاً در هنگام دشمنی و مخالفت عدالت قربانی می شود اولاً در این هنگام است که عدالت بیش از هر جای دیگر نیاز است  ازطرفی دشوارترین مقام عدالت در هنگامه دشمنی  است و همچنین عدالت راستین آن است که در مقام مخالفت و عداوت باشد.

برخی چون با کسی درافتند می خواهند او را از ریشه براندازند می پندارند که دشمنی و مخالفت حد و مرزی ندارد مجازات بیش از جرم می نمایند. خوبیهای مخالفانشان را نادیده می گیرند و بدیهایشان را بزرگنمایی می کنند. 

 در زمینه فکری نیز چنین است عده ای چون با فکری مخالف باشند در داوری از عدالت خارج می شوند قوّتهایشان را چنانکه باید نمی بینند و ضعفهایش را چند چندان می کنند  افکاری را به مخالفانشان نسبت می دهند که آنها به ذهنشان هم خطور نکرده است می کوشند فکر مخالف را یاوه و میان تهی و کج و معوج بنمایند ظلم به ظالمان هم ظلم استدر قرآن به عدالت در دشمنی  حتی در مقابل ستمکارترین افراد توصیه شده:

 ( سوره مائده آیه 2 و 8 )

 در حدیث است که : « سه ویژگی در هرکس باشد ایمانش کامل است

1– چون از کسی یا چیزی راضی باشد رضایتش اورا به باطل نکشاند

2 -چون خشم کند خشمش او را از مسیر حق بیرون نکند

3– چون قدرت یابد به آنچه از آن او نیست دست دراز نکند »

برای رعایت عدالت در مخالفت دشمنی نخست باید از خود بپرسیم که چرا ما با دیگری مخالف یا دشمنیم.

پاسخ آن این است که:  وی درستکار نیست بنابراین اگر ماهم دربرخورد با او ظلم کنیم مانند همو می شویم اما با جرمی دیگر   شریک جرم او نمی شویم ولی در ارتکاب ظلم مانند همو می گردیم. 

   بسیاری نمی دانند که ظلم به ظالمان نیز ظلم است « اگر انسان توفیق خویش را به هر قیمتی بطلبد هرگز نمی تواند عدالت در عداوت بورزد. چنین کسی ممکن است موفق و غالب شود ولی با خروج از عدالت از مسیر انسانیت خارج شده و بازنده واقعی است »

مختار ثقفی به انتقام خون امام حسین قاتلان آن حضرت را دستگیر و کشت اما کار دیگری کرد که مورد قبول نیست و آن ظلم به ظالمان و خروج از مسیر عدالت. عده ای را شکنجه و مثله کرد و در آتش سوزاند و دست و پایشان را با میخ به زمین کوبید و در ظرفهایی که پر از روغن جوشان بود افکند کاریکه یکسره دور از روح اسلام است و مغایر احکام آن ( نهج البلاغه نامه 47 درمورد ابن ملجم  « ...اورا مثله نکنید فقط اگر مردم یک ضربة بزنید »

تفاوت اسلام علوی با اسلام ثقفی همین است: در اسلام علوی نباید به دشمن ظلم شود هر چند این دشمن اشقی الاشقیاء باشد اما در اسلام ثقفی تعدی و تجاوز به حقوق دشمن رواست اساساً چیزی به نام حقوق دشمن موضوعیت ندارد و ظلم به ظالمان  ظلم شمرده نمی شود.

اگر کسی با دشمنش به عدالت رفتار کرد او عادل است « شعراء 130 – بقرة 178 – 190 – 229 »

بسیاری از مردم خوبیهای مخالفانشان را نمی بینند یا کوچک می شمارند ودر مقابل بدیهایش را بزرگ می بینند و یا بدیهایی را به آنها نسبت می دهند.

7 – اخـتـلاف , سـنّـت خـداوند :

انسانها در یک چیز با هم اشتراک دارند و آن اینکه همه با هم اختلاف دارند.

اختلاف عامه مردم در منش است ولی اختلاف اهل دانش، هم در منش و هم در بینش است. اگر مردم از اختلافاتشان با یکدیگر آگاه باشند در پوست هم نمی افتند و یکدیگر را به سبب اختلافاتشان ملامت نمی کنند.

نزاعها و ملامتها از آن روست که مردم انتظار دارند همه مانند خودشان باشند و یا آنگونه باشند که آنها می پسندند.   آنکه بیشتر می داند بیشتر ملایمت می ورزد و آنکه کمتر می داند بیشتر ملامت می کند.

علت مهم اختلاف افکار 2 چیز است:

 1 –تـفـاوت مـنـش: که مقصود ویژگی ها و دلبستگی ها و گرایش های هر فرد است که از طریق وراثت منتقل می شود. بینش انسان برمنش او تأثیر می گذارد.

یعنی نخست انسان عقیده ای را می پذیرد و سپس به اقتضای عقیده اش شخصیتش را می سازد. گاه منش انسان بربینش او تأثیر می گذارد آنچه را می پذیرد که می پسندد و روحیه اش اقتضا می کند.

  ( سوره اسرا آیه 84  هرکس فرا خور خویش عمل می کند   نهج البلاغه خطبه 234 علت اختلاف مردم تفاوت سرشت افراد است )  موافقت بسیار نشانه نفاق است ممکن نیست کسی همواره موافق کسی دیگر باشد و همه گفته ها و کرده های او را تأیید کند و هیچ انتقادی به او نداشته باشد.

« آنکه یکسره موافق است منافق است »

2 –تـفـاوت مـحـیـط:انسان هم تحت تاثیر دیکتاتوری وراثت و هم زیر سلطه محیط است.

 انسان به اندازه دانایی  و توانایی و اراده اش می تواند خود را بسازد و چگونگی شخصیتش را تعیین کند. اختلاف دین ناشی از اختلاف سرزمین است و اختلاف مذهب به سبب اختلاف مناطق در هندوستان چند کیلومتر فاصله یکی را مسلمان و دیگری را بودائی و آن یکی را هندو کرده است.

آنکه در خانه یک سرمایه دار راستگرا به دنیا می آید مانند پدرش می اندیشد و آنکه در خانه یک روزنامه نگار چپ زاده می شود عکس آن یکی فکر می کند. کسی که دریک حوزه علمی شیعی بالیده باشد از تشیع دفاع می کند وکسی که دریک مدرسه کمونیستی تربیت شده باشد دفاع از کمونیسم را به عهده می گیرد.

مـهـمـتـریـن عـلّـت اخـتـلاف افـکـار اخـتـلاف مـحـیـط است

 و لازمه اختلاف افکار دو چیز است: 

الف -  به رسمیت شناختن اختلاف افکار

اگر کسی هزارو یک برهان در آستین داشته باشد باز هم باید عقاید دیگر راکه باید بر اصول عقلانی مبتنی باشد  به رسمیت بشناسد و دیگران را مجاز بداند که عقیده ای دیگر داشته باشند.   

هر قرائتی از اسلام باید مبتنی بر محکمات دین و هماهنگ با اهداف آن و معقول و مستند باشد.

ب - نـفـی تـعـصـّب:

تعصب « رابطه عاطفی داشتن با عقاید خویش و نا بردباری در برابر مخالفان » کسی که رابطه عاطفی با عقایدش دارد انتقاد موجب جریحه دارشدن عواطف و احساساتش می شود و لذا از انتقاد می هراسد و منتقدانش را طرد و تفسیق می کند.

دلیل مهم تعصب جهل به اختلافات فکری و تفاوت افراد است انتظار دارد همه مانند او بیندیشند.

اگر بپذیریم که تفاوتهای فردی در میان انسانها وجود دارد تعصب و نزاع موجه نیست.

اگر اختلاف افکار سنت خداوند و اقتضای انسان بودن است تعصب در برابر نا همفکران اعتراض به سنت خداوند و ستیز با شخصیت انسانی است.

تعصب به فکر اطلاق نمی شود بلکه به روش برخورد با دیگران و چگونگی دفاع از خویش اطلاق می شود ممکن است کسی مرتجع باشد و متعصب نباشدو کسی روشنفکر باشد و متعصب نیز باشد. 

معتزلی ها در شمار فرقه های عقلگرا بودند و دین را با معیار عقل می سنجیدند آنها کسانی بودند که علناً وجود یک مذهب دولتی را که برای همه مسلمانان اجباری باشد اعلام داشتند و تعقیب کسانی را که دیگرگونه فکر می کردند لازم می شمردند.

آن کسی که اختلاف شناس است وبا چند فرهنگ آشناست و با اصناف مختلف مردم سروکار دارد بردبار و آسانگیر است .

هرچه انسان بیشتر بداند کمتر تعصب می ورزد وهرچه کمتر بداند بیشتر تعصب می ورزد.

8 – گـفـتـار , جـزئـی از کـردار:

زبان عضوی است قلیل الجِرم و کثیر الجُرم.

هم عطیه، نعمت وکلید خیر است هم بلیة وآفت و کلید شرّ  «  نهج البلاغه 349  کسی که گفتارش جزئی از کردارش بشمارد کم گو می شود مگر در آنچه سودمند است ». سخن به دارو تشبیه شده است چنانکه انسان به ناگزیر دارو می خورد هنگامی هم باید سخن بگوید که گریز و گریزی نداشته باشد پس اصل بر سکوت است نه سخن اصل بر خوردن غذاست نه دارو.

باید پندار نیک و گفتار نیک و کردارنیک را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم.

ادبیات بسیاری از مسلمانانگزنده و برنده و تهاجمی است شسته رفته و محترمانه از دیگری سخن نمی گوئیم .

بلکه با لحنی تیز و ادبیاتی گزنده لب به سخن می گشائیم  هرسه یک معنی میدهد ( بفرمائید بنشینید  بتمرگید ).

عیب دیگر ادبیات ما این است که آمیخته به تأکید و تشدید است و با شدت و قاطعیت سخن می گوئیم « ادبیات تأکیدی ادبیات خدائی است و استفاده از این ادبیات به جای خدا نشستن و خدایانه سخن گفتن است.

عیب دیگر این است که همه چیز را سیاه یا سفیدمی بینیم و کلی گوئی می کنیم و در سخن به ندرت استثناء می آوریم مثلاً می گوئیم روحانیون روشنفکر نیستند یا روشنفکران دیندار نیستند.

مولوی :       این حقیقت دان نه این حقند همه             نـه بکلی گـمرهـانند ایـن هـمـه

                 آنکه گوید جمله حقند احمقیست             وانکه گوید جمله باطل او شقیست

                پـس بـد مـطلق نـباشد در جهان              بد به نسبت باشد این را هم بدان

عیب دیگر ما این است که هر چه داریم خرج می کنیم هرچه ناسزا و تعبیرات گزنده می دانیم صرف مخالفانمان می کنیم آنها را کافر منافق مرتد می نامیم گویا ما رکن دین هستیم و مخالفانمان مخالف دین.

گفتار هرکس جزئی از کردار اوست و گفتار در رسانه ها کردار در ملا عام است.

9 – دشـمـنـی بـا گـنـاه , نـه گـنـاهـکـار :

آنچه باید مورد توجه قرار بگیرد مبارزه با گناه است نه گناهکار باید گناه را دشمن دانست نه گناهکار را باید کاری کرد که گناه تقلیل یابد نه آنکه هر روز مچ یک گناهکار گرفته شود « شعراء 216 -168 –نهج البلاغه 154»

تقسیم مردم به خودی و غیر خودی و بیزاری از غیر خودی و همچنین چشم پوشی از هر آنچه خودی بکند کاملاً اشتباه است. بعضی خود را به جای خدا می نشانند و با مردم خدایانه سخن می گویند و خدایانه حکم می کنند و عده ای را بهشتی و عده ای دیگر را جهنمی می شمارند .

جهل منشأ بسیاری از گناهان است و بسیاری از گناهکاران در واقع نه گناهکار که جاهل و خطا کارند و ندانسته گناه می کنند « به ابودردا یکی از اصحاب پیامبر گفتند برادرت فلان کار را کرد چرا وی را دشمن نداری؟ گفت کارش را دشمن دارم اما او برادر من است ».

10- پـیـروزی مـعـنـوی :

پیروزی و شکست را می توان به مادی و معنوی تقسیم کرد   پیروزی مادی آن است که انسان بخواهد از راه نامشروع  برطرف مقابلش غالب آید اینگونه پیروزی عین شکست است. در مقابل کسی که نمی خواهد به هر صورت پیروز شود اگر هم شکست بخورد به پیروزی معنوی نائل شده است.

  شکست آن است که انسان در اخلاق شکست بخورد

کسی که برای دستیابی به هدف مقدس به هر وسیله نا مشروعی چنگ می زند و وسیله معرف هدف است یا در مقدس بودن هدفش باید تردید کرد و یا در پاک بودن نیتش. 

نهج البلاغه خطبه 200 « خدا را سوگند که معاویه از من زیرکتر نیست لیکن شیوه او پیمان شکنی و تبهکاری است اگر پیمان شکنی ناپسند نبود زیرکتر از من کسی نبود » شما مرا فرمان می دهید که با ستم کردن به پیروزی برسم    نهج البلاغه خطبه 126 - 69

همه کسانی را که ما امروز جنایتکار می خوانیم در دوران خودشان قدّیس می خواندند.

چه بسا کسی را در دوران زندگیش بستایند و در دوره های بعد لعنت کنند هر حاکمی با زنده باد گفتن این و آن بیش از چند سال نمی تواند در صحنه سیاست زنده بماند. مهم این است در عرصه تاریخ چقدر زنده می ماند.

  معیار پیروزی و شکست نه صحنه سیاست که عرصه تاریخ است.

« داوری در باره اشخاص به عهده تاریخ است» و در دادگاه تاریخ معلوم می شود که چه کسی خائن و چه کسی خادم است و که درست می گفت و که نادرست آنها که در بعد می آیند با غربال می آیند.

امیر المؤمنین نتوانست در سیاست معاویه را شکست دهد ولی در تاریخ پیروز گردید.

از معاویه همه جا به عنوان امیر المؤمنین و صحابی پیامبر یاد می شد و به سفارش او همه جا از علی بد می گفتند و در مجالس و مساجد و خطبه های جمعه به او لعن می فرستادند اما اکنون در تاریخ از معاویه به عنوان حاکمی غاصب و جنایت پیشه و عوامفریب یاد می کنند واز علی صدای عدالت انسانی.

هیچگاه دعا برای جاودانگی حکومتها مستجاب نشده وآن همه جاوید باد و خَلَّدَ اللهُ مُلْکَهُ حکومتی را جاودان نکرده ( قرآن  آل عمران آیه 140 ).

نـکـته کـلـیـدی : « مـدارا آری »   «مـداهـنـه هـرگـز»

مداهنه : یعنی روغن مالی کردن و سازشکاری و کوتاه آمدن در حق است. کسی که از عقیده ای با آنکه می داند حق است کوتاه می آید و با عقیده ای با آنکه می داند باطل است راه می آید اهل مداهنه است.

مدارا و مداهنه وجه مشترکی دارند و آن نرمی است بااین تفاوت که مدارا نرمی با مردم است و مداهنه نرمی در حقیقت.

 آنکه دربرخورد با مردم چشمپوشی می کند مدارا می کند اما آنکه از حقیقت چشمپوشی می کند مداهنه می کند.

در مدارا حقیقت قربانی نمی شود و حتی امید می رود کسی که با وی مدارا می شود به حقیقت راه یابد ولی در مداهنه حقیقت وجه المصالحه قرار می گیرد و فدا می شود.

مـدارا مـرافـقـت بـا مـخـالـف اسـت مـداهـنـه مـوافـقـت بـا مـخـالـف

اگر ما ضمن مخالفت با اندیشه کسی با او نرمی کنیم مدارا کردیم.

 ولی اگر ضمن باطل دانستن اندیشه کسی با آن موافقت کنیم مداهنه کرده ایم.

مداهنه عقب نشینی از موضع حقیقت است ولی مدارا نزدیک کردن دیگری به موضع حقیقت است.

( نساء آیه 143 – واقعه 81 – قلم 8 و 9 – احزاب 48 )

شباهت  علی (ع) و خوارج این بود که هردو درعقیده خویش مداهنه نمی کردند ولی اختلافشان در این بود که آن حضرت مدارا نیز می کرد ولی خوارج نه. اختلاف آن در مدارا بود.

ظاهر بینی است که شیعه شمشیر و شجاعت علی (ع) را ببیند ولی حلم و مدارایش را نبیند.

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذراید
 

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه