کانون فرهنگیان اصفهان - isfkafa.ir


3:01 عصر جمعه، 1 آبان 1394

رنج نامه ی یک معلم


  بسی رنج بردم در...

سلام هم دردم

سال سوم بازنشستگی ام را تجربه می کنم و انگار دیر زمانی است که سخت پیر شده ام.

بگذار خاطرات شروع معلمی ام را برایت بگویم تا همراه با خاطراتم تو را به دفتر سی ساله ی عاشقانه هایم ببرم.

با عشق معلمی را آغاز کردم ، اولین روز حضور در کلاسم را پس از دوره ی تربیت معلم هیچ گاه فراموش نمی کنم حتی اگر بیش از این فراموشی بگیرم. از اینکه دستانم گچی می شد، شانه هایم گرد گچ را تا دفتر مدرسه با خود می برد، عرق پیشانی ام را با دستان گچی پاک می کردم و... سخت لذت می بردم. دانش آموزان را چونان فرزندانم دوست داشتم و اگر روزی دیدارشان مقدور نبود برایم طولانی می شد. با مختصر حقوقی که می گرفتم ( 3600 تومان در ماه) زندگی می کردم ، مسافرت می رفتم ، پس انداز می کردم و...

گذشت و گذشت و من بی خیال از گردش روزگار و خواب فلک ، کم کم متوجه گذرآب و لب جوی و عمر و... شدم .


موی سپید و توی آینه دیدم...

اما کماکان خستگی ناپذیر ، زکات اندوخته هایم را با نهایت عشق و ایثار به طالبان علم می پرداختم. تا اینکه گردش روزگار بر من نیز چون دیگر آدمیان اثر گذاشت و گرد میان سالی و... بر سر و رویم نشست. در طول این سال ها بارها نظام آموزشی عوض شد و هر کدام اثرات نیک وبد خود را بر نسل های مختلف آزمایش کردند ولی نتوانستند نتایج مطلوبی به دست بدهند و جای خود را به ایده و طرح بعدی دادند. تا اینکه طرح پر طمطراق " توصیفی" از گرد راه رسید و مسئولان و کارشناسان داد سخن ها دادند و از نتایج فراوان آن گلوها پاره کردند و آن را چونان گمشده ی یعقوب بر چشمانشان سائیدند .

بگذریم از نتایج این طرح . آینده و آیندگان در این خصوص قضاوت خواهند کرد و همین کارشناسانی که اکنون اندر فواید طرح توصیفی کنفرانس ها می دهند و آمار و ارقام تحویل عوام الناس می دهند خواهید دید که در صورت ناکارآمد تشخیص دادنش چگونه یک شبه 180درجه چرخش نموده و اندر مضراتش کتاب ها خواهند نوشت و ...


سال های واپسین معلمی ام ، دیگر آن شور و شوق سابق را نداشت زیرا :


دریافتی حقوق ماهانه ام کفاف زندگی ام را نمی داد و گاه مجبورم می کرد دنبال شغلی باشم که بتوانم زندگی ام را مختـصر تکانی بدهم . تاکسی تلفنی ، ویزیتوری ، نسخه خوانی ... و یا همانند اکثریت به تدریس خصوصی روی بیاورم و از اینجا بود که شخصیت معلمی ام را در معرض خدشه دیدم. معلمی که شهید ثانی معتقد است " متعلم باید دو زانو در برابرش بنشیند" . ناگهان خود را دو زانو نشسته در برابر متعلم خصوصی ( آن هم با پیژامه ) یافتم.

می دانی برادر ! ...

اولین شکست های روحی یک معلم زمانی است که پس از یک یا چند جلسه تدریس خصوصی ، دانش آموز ، چند قطعه اسکناس چروکیده یا یک قطعه چک مدت دار کف دست او می گذارد.
ما کجای تاریخ ایستاده ایم  ، برادر؟ 

از امروز دیگر دانش آموز ، دانش آموز نیست. مشتری هم نیست ، صاحب کار است.
ارزش و احترام معلم جای خود را با هزار چیز دیگر عوض کرده. دیگر کمتر کسی جلوی معلم از جا بر می خیزد. روزگاری نه چندان دور به یُمن در آمد نامش برپا می زدند . ولی امروز هنگام ورودش به اکراه بلند می شوند.

روزگاری ، از هیبت نامش پشت سر پدرانشان پناه می گرفتند ولی امروز صندلی اتوبوس را هم برایش خالی نمی کنند.

روزگاری برای نان گرفتــــن برای آقا معلم از هم دیگر سبقت می گرفتند ولی امروز در صف نانوایی یک بفرما هم تعارفش نمی کنند و....

خدا نکند در تاریکی شب مسافری را به مقصدش برسانی و هنگام پایین شدنش بگوید: بقیه پول هم مال خودت آقا معلم.

زیاد حاشیه نروم ، اینها نمونه دردهایی است که مانند خوره به جان این قشر زحمتکش بی جیره و مواجب افتاده و مصداق هائیست که همگان بر آن متفق القولند و مبرهن.


چرا اوضاع و احوال آموزش و پرورش ما و نظام آموزشی ما این گونه شده است؟ چرا معیارهای ارزشی این پیامبران آموزشی کم رنگ شده است؟ چرا وضعیت معیشت معلمان بدین سان انگشت نما شده است؟


در زمانی نه چندان دورموضوع " علم بهتر است یا ثروت؟ یکی از ساده ترین ، پیش پا افتاده ترین ، عمومی ترین و... انشاء بود و همه بلا استثناء با این جمله آغاز می کردند: بر همه واضح و مبرهن است که علم بهتر از ثروت است. امروز دیگر این موضوع نه تنها قابلیت طرح ندارد که به یکی از مکررترین جوک ها تبدیل شده که کسی نیشخندی هم برایش خرج نمی کند و اگر کسی در انتخاب شغلش معلمی را برگزیند ( آن هم در انشایش و از روی تفریح) سوژه ی عام و خاص خواهد شد. ــ ببخشید بزرگواران عزیز ، قصد هیچ گونه اهانتی نیست ، بلکه واقعیاتی است که از پرده برون افتاده ــ .
در مدارس غیر انتفاعی هم ( غیر مجانی) که جز منفعت چیزی برای صاحبانش ندارد و جز نشر علم همه چیز ، نقش معلم بسیار نزول کرده و معلم جرأت گفتن حتی " بالای چشمت ابروست " را ندارد و کرنـــش در برابر اولیاء محترم هم که از اسباب لازم آموزشی شده . بی سوادی مد شده و با پول می توان همه ی مدارج علمی را طی نمود و همه ی مدارک را خرید.


دیگر در کلاس ها خبری از شور و عشق نیست، کسی دلش برای کلاس تنگ نمی شود، دستها حتی به ماژیک وایت برد هم حساس شده اند و تخته های سیاه جای خود را به تخته های هوشمند داده اند و به قول یکی از بزرگان یک سی دی هم میتواند کار معلم را انجام دهد ، دیگر چه احتیاج به معلم.


شاید دیگر نسل ما معلمان بازنشسته اضافی هستیم و باید با نسلی نو معاوضه شویم. نسلی سوخته که امروز دیگر از پس مخارجش هم بر نمی آید. در تأمین هزینه های فرزندانش که دیگر بزرگ شده اند و هر کدام یا باید سر و سامان بگیرند و یا شهریه دانشگاه و... رابپردازند مانده است و گاهی هم باید طعنه ها و زهرخندهای آنها را تحمل کند که : بابا جون مگه شغل کم بود که رفتی معلم شدی؟

و اینجاست که پیش خودم زمزمه می کنم:

معلمی شغل نیست ، اشتعال است.

تا فرصتی دیگر ... یا حق

علی حمزه ای نیا / کرمان

 

 

 

 

به اشتراک بگذراید
 

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه