کانون فرهنگیان اصفهان - isfkafa.ir


11:00 عصر شنبه، 28 آذر 1394

هفت مانع نظام آموزشی ایران در مسیر توسعه


مانع اول: معلمانِ خسته و فرسوده

هر شغلی یک شاکله شخصیتی دارد که معرف آن شغل است. مثلا شاکله صنعت را مهندسان، شاکله بهداشت و درمان را پزشکان و پرستاران و شاکله فرهنگ را هنرمندان و نویسندگان تشکیل می دهند. در آموزش و پرورش این نقش را نه دانش آموز، نه مدیران کل ستادی و نه وزیر آموزش و پرورش بلکه « معلمان » بر عهده دارند. تصور عمومی بر این است که تمام بار تعلیم و تربیت رسمی کشور بر دوش معلمان نهاده شده. همیشه انتظارات از معلمان فراتر از تقدیر و پاداش آنها بوده است. از یک طرف کار اصلی تربیت در نظام رسمی را به معلمان می سپاریم اما معاش آنها را به جمله معروف « معلمی شغل نیست، عشق است » حواله می کنیم.

بار اصلی تربیت روی دوش معلمان است اما کارانه و ماهانه و پاداش را کارکنان اداری آموزش و پرورش می گیرند. معلمان احترام عملی می خواهند.

وظیفه وزارت آموزش و پرورش اما باید فقط پشتیبانی حرفه ای و توان مند سازی معلمان باشد. سواد و سطح دانش و مهارت معلمان باید سالانه مورد ارزیابی قرار گیرد. شغل معلمی در گزارش های جدید یونسکو به عنوان یک تخصص معرفی شده. معلمانی که فاقد مطالعه و سوادهای چندگانه هستند یا باید تقویت شوند یا بدون تعارف با دنیای معلمی خداحافظی کنند.

اما در عوض باید برای معلمانِ توانمند؛ رفاه، مسکن، زندگی متوسط روبه بالا و نظام ویژه تأمین اجتماعی (بهداشت و سلامت) را فراهم آورد. با وجود معلم کم مطالعه، خسته، نا امید و بی حامی، از هیچ سندی نه تحولی بر می خیزد و نه امیدی به توسعه یافتگی می توان داشت.

 

مانع دوم: هویت ملیِ مخدوش دانش آموزان

دانش آموزی که عشق به کشور و میهنش را از مهد کودک حس کند و در مقاطع تحصیلی بالاتر این احساس تعلق را وجدان و درونی کند، در بزرگسالی نه به اختلاس گرایش پیدا می کند و نه از کارش می دزدد. ما عادت کردیم که برخورد با فساد و کژرفتاری سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را از قوای قهریه و اهرم های پلیسی طلب کنیم حال آنکه از ریشه های تربیتی این آسیب ها غافلیم. دانش آموزانی که ریشه قوی در فرهنگ خود داشته باشند، در آینده به شهروندانی تبدیل می شوند که باهم کار کردن و کار گروهی را با باندبازی و قانون شکنی اشتباه نمی گیرند.
به عنوان یک کارشناس می گویم؛ اگر هویت ملی فرزندان ایران را جدی نگیریم، در آینده ای نزدیک با آسیب های بسیار بزرگی مواجه خواهیم بود. نشانه های « بدهویتی » یا هویت مخدوش را در نسل جوان و نوجوان امروز به وضوح می توان دید.

تصور کنید!

نسلی بی ریشه و بی اطلاع از دیرینه خود که هیچ چیز برایش مهم نیست! نه ایران، نه مردم و نه ارزش های اخلاقی. چراکه امواج سهمگین و احاطه کننده فرهنگ جهانی نه دلش به حال ایرانیت بچه های ما می سوزد و نه تربیت دینی آنها. پس این مسولیت فرهنگی بر دوش مربیان رسمی و غیر رسمی است.

ما در تمام سال های پس از انقلاب هنوز نتوانسته ایم به یک تعریف و تصویر متعادل از هویت ایرانی و اسلامی برای دانش آموزان برسیم. امروز ما با نسلی مواجهیم که نه تصویر درست و واقع بینانه ای از فرهنگ و تمدن ایرانی خود دارد و نه شناخت درستی از فرهنگ دینی. به عنوان مثال فرزندان ایران در طول ۱۲ سال تحصیل فقط در حد سه سطر آن هم بسیار تعارف آمیز درباره کوروش کبیر می خوانند. از آن سو در حوزه معارف دینی نیز نتوانسته ایم به شناختی معقول، رحمانی و عقلانی در نسل جدید دست یابیم.

دانش آموزان را بیشتر به ظواهر دین متمایل کرده ایم. مراد من، سنگین تر شدن کفه ایرانیت یا اسلامیت نیست بلکه نشان دادن واقعیات شکوه تمدنی و فرهنگی ایرانی و اسلامی در ذهن دانش آموزان است.

توسعه بدون فرهنگ، توسعه نیست. نمی توان ریشه یک نهال را خشکاند و بعد انتظار قد کشیدن آن را داشت.آموزش و پرورش باید منصفانه و آگاهانه به بچه ها کمک کند تا بفهمند که نه عشق به ایران نافی مسلمانی بچه هاست و نه مسلمانی آنها مزاحم افتخار به هفت هزار سال فرهنگ و تمدن آنها.

 

مانع سوم: شخصیت ضعیف و سرکوب شده دانش آموزان

توسعه از جنس رسیدن است نه از جنس رساندن. در رساندن، اراده های غیر مداخله می کنند و در رسیدن (رسش)، اراده خود فرد. رسیدن از جنس تربیت است و تربیت اساساً در شرایطی خودانگیخته، اختیاری، بدون فشار و اضطراب و بدون ترس، با مشارکت و مداخله آزادانه و آگاهانه فرد فرد یادگیرندگان معنی پیدا می کند.
هم آموزش و هم پرورش، اگر بدون مشارکتِ از سر تمایل و اختیارِ یادگیرندگان باشد، آموزش و پرورش نیست، اردوگاه کار اجباری است.

نظام آموزشی ما عموما با الگوی اقتداری و عمودی اداره می شود. ادبیات و سبک ارتباطی این نهاد مهم توسعه باید به ادبیات افقی متمایل شود. هیچ لزومی ندارد چشم یک میلیون کنشگر و نیروی فرهنگی و آموزشی به یک ساختمان زمخت سیمانی در خیابان سپهبد قرنی تهران خیره بماند که قرار است چه خوابی برای ۱۳ میلیون معلم و شاگرد ببینند.
سال هاست رویکردهای مدیریتی دنیا به ویژه در حوزه مدیریت آموزش به سمت کاهش تمرکز، برون سپاری، کاهش تصدی گری و تفویض منطقی امور معطوف شده اما آموزش و پرورش ما هنوز ارباب - رعیتی و متحدالشکل اداره می شود.

در ساختار آموزش و پرورش اقتداری سه گوهر گرانبهای توسعه یافتگی از دست می رود:

اول استقلال شخصیتی معلم و شاگرد، دوم قدرت انتخابگری که عصاره توسعه انسانی است و سوم تفاوت های فردی.

توسعه درون زا چیزی نیست جز شکوفایی ظرفیت های درونی و نیروی مغزی دانش آموزان. اما سبک کلاس داری فعلی ما و با این اتمسفر حاکم بر بیش از ۱۰۰ هزار مدرسه در ایران، توان تخیل و آفرینندگی بچه های ایران را به خاموشی و ضعف می کشاند. بچه های مدرسه ناخواسته با فشاری مواجهند که باید بنشینند، گوش کنند، بنویسند، امتحان بدهند و خداحافظ. چه ایده ها که در کلاس دیده نمی شود و چه استعداد ها که می پژمرد.

دانش آموز باید به حدی از اعتماد به نفس و بزرگ منشی برسد که؛ پرسش کند، نفی کند، رد کند، دوباره ببیند، خودش تجربه کند، بیازماید، به نقد بکشد، حرف بزند و از همه مهمتر « انتخاب کند ».

رسیدن به این نقطه، مستلزم کاهش تراکم جمعیت کلاس، کاهش تمرکز ستاد مرکزی وزارت آموزش و پرورش و ادارات و باز گذاشتن دست مدیران مدارس و معلمان برای فراهم آوردن میدان وسیعی از پرواز احساسات و اندیشه های دانش آموزان است.

مانع چهارم:

غفلت از مهارت های ضروری زندگی کنکور فاقد هرگونه سودمندیِ مهارتی برای دانش آموزان اما دارای سودی سرشار برای صاحبان این "قمار سازمان یافته" است. یک مدیر ارشد بانکی می گفت؛ گردش مالی یکی از موسسات کنکور فقط در یکی از شعب بانکی در تهران ماهانه 16 میلیارد تومان است

ما نیاز به جریان مطالبه گری در رسانه ها داریم تا این صنعت قمارگونه که موفقیت بچه ها را در آزمون های پوچ تست زنی به افتخاری کاذب برای مدارس و خانواده مبدل ساخته، به چالش بکشد. حتی یک موسسه کنکور را نمی توان پیدا کرد که برای "توسعه توان فردی دانش آموزان" اندک دغدغه ای داشته باشد.

ما بچه ها را برای زندگی آماده نمی کنیم. نسل دانش آموز ایران شدیداً در معرض فقر مهارتی و فقر قابلیتی قرار دارند. از سویی، بخش پرورشی وزارت آموزش و پرورش بیشترین انرژی و توان خود را روی فعالیتهای غیرمهارتی، تزیینی، تقویمی و اقدامات مناسکی متمرکز کرده است.

علیرغم وجود نیروهای دلسوز و خوش فکر در امور پرورشی مدارس و ادارات، اما سیاست گذاری های این بخش عموماً احساسات دانش آموزان را نشانه می رود. در مدارس، بیشتر روی بعد احساسات و عواطف بچه ها کار می شود و این کافی نیست. آموزش و پرورش باید بتواند دانش آموزان را توانمند بار بیاورد. برای توانمند سازی باید تلاش کنیم تا دانش آموزان؛ فکور، دارای هوش اجتماعی بالا، اهل استدلال و سنجشگری ، دارای استقلال شخصیتی و برخوردار از مهارت مواجهه انتقادی با موضوعات بشوند. بچه ها در مدارس باید آداب اجتماعی، طرز معاشرت صحیح و گفت و گو با دیگران و عادت به گوش دادن و قضاوت و واکنش صحیح را بیاموزند و زود عصبانی نشدن و مدیریت عواطف و احساسات خود را تمرین کنند.  

 
مانع پنجم:

ضعف نظام ارتباطی و دیپلماسی عمومی آموزش و پرورش آموزش و پرورش در ذهنیت عامه از محبوبیت سنتی برخوردار است اما برای دستیابی به نظام آموزشی سازگار با توسعه این محبوبیت سنتی کفایت نمی کند. ما نیاز به پدیداری گفتمانی توسعه گرا حول محور آموزش و پرورش داریم.گفتمانی با نقش اول شخصیتی به نام آموزش و پرورش.  

یک مثال زنده و جاری، فرآیند پیشرفت سند تحول بنیادین آموزش و پرورش را ببینید. اسم بسیار پر طمطراق اما فاقد کمترین جاذبه در میان خانواده ها و افکار عمومی.

متأسفانه نظام آموزشی در متقاعد سازی نهادهایی همچون صداوسیما، و همراه ساختن نخبگان با اهداف توسعه ای و تحولگرایانه خود توفیق نداشته است. البته، این مسیری دو طرفه است و آموزش و پرورش هم به همراهی و مساعدت سایر بخش ها نیاز دارد.  برای این منظور آموزش و پرورش به شبکه قدرتمند ارتباطی و فراگیر نظیر خبرگزاری اختصاصی و کانال رادیو تلویزیونی ویژه نیاز دارد.

سال هاست که مشکلات عدیده مالی و مضیقه های همیشگی در این نهاد مهم با چانه زنی و التماس دعا حل و فصل می شود ؛ حال آنکه آموزش و پرورش با اتکا به یک دیپلماسی عمومی کارآمد خواهد توانست توجه جامعه و نخبگان را به خود جلب کند، بر بحران چالش منابع خود فائق آمده و ظرفیتهای عظیم بخش خصوصی را با خود همراه سازد.

 
مانع ششم:

کم توجهی به پیش دبستانی و مقطع ابتدایی  انگاره ای خطرناک و مسموم در فرهنگ سازمانی وزارت آموزش و پرورش وجود دارد که وقتی می خواهند کسی را تنبیه اداری کنند، وی را بعضاً  با ارجاع به مدرسه تهدید می کنند. یعنی در نظر مدیران ستادی، خارج شدن از بخش اداری و انتقال به مدرسه نوعی تحقیر و کاهش منزلت است.

از طرفی ، کار در مدارس ابتدایی بدتر از این است. این وضعیت دقیقاً در ۱۰ کشور برتر توسعه انسانی دنیا معکوس است. در کشورهای مورد اشاره، معلمان ابتدایی و مربیان پیش دبستانی، هم از ارج و قرب بالاتری برخوردارند و هم راه ورود به این دوره برای هر معلمی آسان نیست.
 
معلمان ابتدایی را باید از زبده ترین نیروها با برخورداری از طیف گسترده ای از مهارتهای انسانی، آموزشی، هنری و تربیتی برگزید و در عین حال سطح حمایت های رفاهی و معیشتی همه معلمان کشور باید ارتقا بیابد و برای معلمان ابتدایی بیشتر.

 


مانع هفتم: مصائب تمرکزگرایی

ستاد مرکزی وزارت آموزش و پرورش به بلیۀ جابه جایی نقش مبتلا شده است. هسته مرکزی وزارت آموزش و پرورش هم سیاست گذاری می کند، هم برنامه می نویسد، هم از طرف معلم فکر می کند و هم شیوه اجرای منویات خود را به سراسر کشور بخشنامه می کند. این شیوه مدیریتی، پاسخگو نیست چون مشارکت و مفاهمه کارکنان سازمان را به همراه ندارد. از طرفی آموزش و پرورش باید ظرافت های روحی و شخصیتی کارکنان خود را لحاظ کند. تمرکز تصمیم گیری و بودجه و امکانات باعث کاهش شدید اختیارات و محدویت آزادیِ عمل بیش از یکصد هزار مدیران مدارس کشور شده است. مدیران مدارس برای اجرای ایده ها و نوآوری های آموزشی و پرورشی در مدرسه با محدودیت های فراوانی مواجهند.

ستاد مرکزی، بیشتر اتاق فرماندهی است تا محل تولید فکر.

وقتی وزارت آموزش و پرورش تا نقطه سرخط هر سیاست و برنامه را تعیین می کند، دیگر جایی برای خلاقیت و نوآوری آموزشی نمی ماند. تمرکزگرایی بیش از حد، باعث فروکاست اقتدار و استقلال مدارس شده است. نسبت پست های اداری به تعداد معلمان شاغل در کشور نشان می دهد که هرچه زودتر باید ستاد مرکزی و متمرکز آموزش و پرورش از تنِ فربه ادارات خود بکاهد و بر بدن نحیف و رنجور مدرسه بیفزاید.

مرتضی نظری / پژوهشگر آموزش و پرورش و توسعه انسانی

 

 

 

به اشتراک بگذراید
 

اخبار و مقالات را از طریق ای میل دریافت کنید:
خبرنامه